تبليغاتX
قصه های پایتخت

افسوس كه هيچ نبودمت در بودنت،

آه كه كلامم جز بخششت نخواهد بود،

خاك از آن كه دم آخرت بر صورتم نبود.

افسوس، آه و خاك كه پايان يافت خاطرات با تو بودنم.

و درود بر بزرگيت و پدرم بودنت.

جسمت را به خاك سرزمينم،

روحت را به خداي خود،

و يادت را هر گوشه با خود مي‌دارم.

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:58 | لینک  | 

نیستش
نمیدونم کجاست
چه میکنه
ولی میدونم که ندارمش
هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم
نمیخواستم که تورو تو گم ترینه آرزوهام ببینم
نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوستت دارم
آخه تو هول و ولای پریشونیا تورو نداشتم
تو گیر و دار، ای بابا
دلتو هیچ
حالمون خوش
ای بی مروت
دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بطپه که با شما از جون زندگیش بگه؟
بگه که هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...
هنوز زنده ست...

اگه صدا صدای منه

نفس اگه نفس تو
بذار که اون خوش غیرتاش بدونن
که دل
دل بابایی دل نیست
دیگه دل نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

 

پ.ن: بابام مرد.

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 19:7 | لینک  | 

زمين را انعطافي نبود
سياره‌يي آتي بود

لُکِّه سنگي بود

 

 

آونگ

که هنوز مدار نمي‌شناخت زمين،

و سرگذشت ِ سُرخ‌اش

 

 

تنها

التهابي درک‌ناشده بود
فراپيش ِ زمان.

 

سنگ‌پاره‌يي بي‌تميز که در خُشکای خميره‌اش هنوز
«
خود» را خبر از «خويشتن» نبود،
که هنوز نه بهشتي بود
نه ماری و سيبي،

نه انجيربُني که برگ‌اش

 

 

درز ِ گندم را

 

 

شرم آموزد

از آن پس که بشکافد
از آن پس که سنگ‌پاره واشِکافد
و زمين به اُلگوی ما شيار و تخمه شود:
سيّاره‌يي به عشوه گريزان
بر مدار ِ خشک و خيس‌اش

نا‌ آگاه از ميلاد و

 

 

بي‌خبر از مرگ.

 

چه به يک‌ديگر ماننده ! شگفتا، چه به يک‌ديگر ماننده !

 

                                      احمد شاملو

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:19 | لینک  | 

 

يكي بود يكي نبود...

يه شهري بود يه پادشاهي داشت،پادشاه شهر يه پسر داشت كه وارث تمام تاج و تختش بود.

وقت ازدواج شاهزاده رسيده بود كه پادشاه يه شرط عجيب براي ازدواج پسرش گذاشت.

شرط اين بود كه دختري كه با شاهزاده ازدواج مي‌كنه حق صحبت كردن با شاهزاده رو نداره. يكي از دخترهاي شهر اين شرط رو قبول كرد و با شاهزاده ازدواج كرد.

ولي بعد از چند روز طاقت نياورد و شروع به صحبت با شاهزاده كرد. پادشاه دستور داد كه از هم جدا بشن. گذشت و گذشت... دخترهاي شهر يكي يكي مي‌اومدن و بعد از يه مدت شرط رو زير پا مي‌ذاشتن و جدا مي‌شدن.

تا بالاخره يه روز يه دختر ديگه اومد و با شاهزاده ازدواج كرد. شب اول دختر يه فانوس آورد و رو به فانوس گفت: اي فانوس به شاهزاده بگو كه دوستش دارم. شاهزاده هم رو به فانوس گفت: به همسرم بگو من هم دوستش دارم.

پادشاه كه اين وضع رو ديد اجازه داد كه اين دو نفر تا آخر عمر در كنار هم زندگي كنن.

 

پ.ن: فانوس من خيلي زشته.

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:6 | لینک  | 

امسال جشن تولد ندارم، خودم و خودم. نه اينكه هيشكي نباشه‌ها هست ولي ساعت00:01 بيستم شهريور ديگه كسي بهم تبريك نگفت.تا صبح هی اون بگو من بگو نداریم.

بالاخره 22 تموم شد و يه سال بزرگتر شدم خير سرم. چند روز پيش يكي بهم سر كار گفت به قيافت مي‌خوره متولد 52 باشي!!! فحش دادم ولي افاقه نكرده هنوز تو فكرم. خواستين كادو بدين برا سلامت عقلم دعا كنين.

تولدت مبارك.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:10 | لینک  | 

بازم قصه، زندگيم شده قصه.

اين از اون قصه‌هاي سختِ كه هركس يه جورشو شنديده يا ديده يا قصه‌ي خودشِ.

عشق، سخت‌ترين،بهترين،بدترين،بايدترين قصه خلقت.

عشقِ به خدا،به زندگي،به خانواده،به دوست،به سرعت،به غذا و ....

عاشقاي خدا همه چيزشون رو مي‌دن تا به خدا برسن.

عشاق زندگي هر چيزي رو به خاطره زندگي و حيات خودشو نابود مي‌كنن.

كسايي براي خانوادشون خودشون رو يادشون مي‌ره.

بعضي بخاطر رفيقشون جونشون رو هم مي‌دن.

و...

در صورتي كه خدا همه توانش رو براي ما آدما گذاشته تا خلق بشيم و زندگي كنيم، تو طول حياتمون،زندگي كنيم،يعني بفهميم تمام دنيا براي ماست و بايد از ذره ذره هستي استفاده كنيم و براي خودمون نگه داريم تا به وجود خودمون بتونيم خدمت كنيم،يعني براي خودم فدا كاري كنم تا زندگي كنم و خانواده‌ي خودم رو داشته باشم و در كنارش بتونم كناره دوستانم بمونم و زندگي كنم و به همه چيز عشق بورزم.

 

پ ن: شنيدن كي بود مانند ديدن يا ديدن كي بود مانند شنيدن.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:12 | لینک  | 

قصه‌ي امشب داستان اعتياد. اعتياد به مواد، سيگار،الكل،گيم،فيفا،تخمه،سينما،... حتي اعتياد به يه نفر.

قصه رو با داستان يا مثال اعتياد به مواد مي‌‌گم چون بيشتر ديديم و شنيديم و بي پايه‌ترين اعتياد هست.

بدترين لحظه يه معتاد به ترياك لحظه‌اي هست كه بايد ترياك رو به اجبار به قول معروف حب كنه يا بخوره، اون وقت كه معدش جواب نمي‌ده. حالا چي مي‌شه همشو تگري مي‌زنه ميريزه بيرون.

خوب معدش نمي‌سازه با مواد. حالا چيكار مي‌كنه؟ ديگه موادي نداره فقط همون براش مونده بود.

دو راه داره، خوب عادت ديگه اين چيزا سرش نمي‌شه هرچي بالا آورده رو مي‌خوره چون معتادِ.

بيخيال مي‌شه، چون مي‌فهمه اوني كه با وجودش نمي‌سازه لياقت گذروندن زندگيش رو نداره.  با وجودش، با بودنش، با زندگي دوست داشتنيش.

ولي خوب تجربه نشون مي‌ده 9/99% راه اول رو انتخاب مي‌كنن.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:16 | لینک  | 

 

همه چيز تموم شد ديگه. شمارش رو از گوشيم پاك كردم، خودشم پاك كردم.

                             *************

((الو))

اين كه زنگ زد دوباره ، مگه من شمارش رو پاك نكرده بودم؟

((باشه، ساعت 7 بيا. همه چيز برا من تموم شده، حالا به خاطر تو اين يه بارم حرفاتو گوش مي‌دم))

                           **************

ساعت 9:30

((پاشو عزيزم خيلي دير شده ديگه بايد برسونمت خونه.))

يك بوسه ديگه.

                          **************

((دوست دارم))

((منم دوست دارم))

((رسيدي SMS بزن))

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:51 | لینک  | 

مي‌خواهم در اين شب تاريك زندگي بي هيچ هراسي گام بردارم.

مي‌خواهم پيش بروم تا انتهاي جنگل تنهايي.

مي‌خواهم تا آنجايي بروم كه ديگر هيچ و هيچ و هيچ... غير از خود او...

مي‌خواهم بروم و بروم وبروم... تا خودِ خودِ خدا...

جايي كه روشني روز را در شب تاريك دنيا ببينم...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 2:13 | لینک  | 

چه خوب مي‌شد اگه مي‌دونستيم تو لحظه‌ي تولد براي چي گريه مي‌كرديم. چه خوب بود خاطره روزي كه خدا به ما گفت بايد به اين دنيا بيايم رو يادمون بياد.

شايد اون روز به خدا مي‌گفتيم دوست نداري به اين دنيا پا بزاريم، شايدم گفتيم كه نتونستيم تا چند وقت راه بريم. همون روزي رو كه بال‌هامون رو به فرشته‌ها داديم و به خدا گفتيم كه هيچ وقت فراموشت نميكنيم.

امروز سالها از اون روز و خاطراتش مي‌گذره، از اون روز كه تا به دنيا اومديم سعي كرديم روي زمين پا بزاريم و راه بريم. راستي يادمون مونده به خدا چي گفتيم؟

 

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:14 | لینک  | 

پنجره‌اي رو كه تو برام باز كرده بودي رو بستم...مي‌دونم مي‌شد از اين پنجره يه راهي به آسمون پيدا كرد.

مي‌شد رفت به جاده‌هايي كه تا حالا پاي هيچ مسافري به اونجا نرسيده...

من پنجره رو بستم و تو رو كه اون همه خوب بودي رو نديدم.

چرا؟ چرا نرفتم؟ چرا نپريدم تا اون جايي كه نهايت آرزوم بود؟

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:48 | لینک  | 

مي‌رود وقت اولين خورشيد فروردين، آخرين پرنده پاييز... اين پرنده انگار از كوچ... از دسته‌ي پرنده‌ها جا مانده است، اين پرنده كولي تنها...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:16 | لینک  | 

جايي ميان دو كوه، خورشيد عمرش كم شد. كنارش نبودم. نجواي غمگين قاصدك كه خبر آورد، حس كردم خاطراتم ميان زه كمان و نشانه خشك شد. نگاهم بي هدف مي‌گشت شايد جا مانده‌‌ي تك خاطره جايي باشد كه نديده‌ام. چشم دوخته‌ام به زمين به سايه‌هاي سياه مثل... !مثل چه؟!

ذهنم مثل خيابان شلوغي است از واژه‌ها. هم،در،دي! همدردي، بي معناست. چه كسي درد نگاه خيره به نا كجايم را مي‌داند، وقتي چهار جهت اصلي نگاهم قرينه‌ي مرگ مي‌شود؟

پرده را كنار مي‌زنم تا ذهنم را متمركز كنم. انگار هرجا باشد بهتر از اينجاست. به فكرم مجال جولان نمي‌دهم. بهتر است شك نكنم.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:51 | لینک  | 

باران روي شيشه‌هاي پيكان مدل 57 شره مي‌كرد،هواي خفه توي ماشين سرگيجه بهش داده بود.پنجره ماشين رو پايين كشيد.تو هوا دنبال بوي اون مي‌گشت،پيدا كرد،چه عطري.

نفس توي سينش حبس شده بود.مي‌ترسيد اين هوا از سينش بيرون بره و ديگه بر نگرده.

اشك روي صورتش روان شد. راننده هاج و واج مي‌پرسه: (( مسير بعدي كجاست خانم؟ )) ميگه: (( بهشت زهرا، قطعه شهدا))

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:25 | لینک  | 

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده براي بوييدن صداي دريا. براي جاي پاي باد بر مثنوي درختان.

من به لبخندم اخم مي‌كنم تا بركه هم بداند من واقعا دلتنگم. دلتنگم و حنجره‌ام نايي براي آواز درد ندارد. قلك دلم هم پر شده از سكه‌هاي غم و اين سنگيني و رنج نمي‌گذارد نفس‌هايم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود. ولي چه كنم كه نمي‌توانم چشم‌هايت را وقت رفتن فراموش كنم.

پ.ن : بازم هرچي گشتم ديواري كوتاه‌تر از كلم پيدا نكردم، همرو سرش خالي كردم.

پ.ن2 : و هم اكنون زماني كه ياس هم عطري براي من خرج نمي‌كند...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 23:15 | لینک  |